
حال باور کن این منم که این چنین دستخوش باد اسیر طوفان زندگی شده ام و تا
اعماق وجودم از بی رحمی گردباد به لرزه درآمد. به یاد داشته باش که من همانند
دختر شبنم پاک و چون برگ گل لطیف بودم و چشمانم دیدگان آهو را به زانو در میآورد
و موهام سیاهی شب را خجل میکرد.
ولی حال افسوسا که موهایم سپیدی برف را خجل و دیدگانم غم را به گریه وامیدارد.
این دست بی رحم زندگی و دل سنگ معشوقه ام بود که مرا اینچنین پژمرد.
قطره های باران را بر دستانم و نمناکی اشکت را بر گونه ام حس میکنم و هحساس
شور انگیزت مرا وادار به گریه میکند. ای ابر سیاه! آری باور کردی . این منم!

صحبت کنم نه از ذهن خسته ای که از مبارزه با احساساتش خسته شده. ختسته! آره خسته یک واژه
ی آشنا که این روزها با دلتنگیم هم قفس شده!دلتنگی! آره دلتنگی که مثل یک گلوله ی سربی گلوگیر
نفس کشیدن رو برام سخت کرده ! تا به حال نفهمیده بودم که انقدر دلتنگی سخته و هربار که نفسم
مثل یه نغمه که تو رو صدا میکنه بیرون میآد میفهمم که دلتنگی برای دیدن دوباره ی تو و نگاه به
چشمهاتدر بدنم حلول کرده و من رو ذره ذره تسخیر میکنه! دیگه نمیتونم بیشتر از این مبارزه کنم .
میخوام این بار دیگه به قلبم اجازه ی فرمان دادن بدم و مغزم رو به تعطیلات بفرستم به یک جنگل سرسبز
که توش یه رود باشه. که قشنگترین نغمه هاش رو برای کوه بخونه تا شاید اون وقت یه کم از عشق
بفهمه . اون موقع است که میتونه برگرده . ای خدا قلب من که یه روزی از یخ بود حالا از شدت حرارت به
گلوله ی آتشینی تبدیل شده که حرارتش هر لحظه من رو مثل یک شمع از درون میسوزونه و چشمانم
رو بارونی میکنه. میدونم که اشکهام نمیتونه این شعله رو خاموش کنه.بعضی ها میگن این احساس یه
عشقه ولی من هنوز به دنبال جواب میگردم! ولی حالا فقط یه التیام برای این قلب شکستم و ذهن خستم میخوام !
یک نگاه.................................

گاهي آرزو مي کنم...
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!!
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند!
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم
" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"
کاش حرف هاي دلت را بهم نگفته بودي تا که امروز با خود نگويم
" من که مي دونم چقدر دوستش داره..."
کاش...کاش...کاش...
به دنبال تو ميگردم تا معني ات كنم. تو بوي اصالت مي دهي،
بوي محبت. تو هميشه روشني و پاك
تو زلالي مانند لطافت گل ياس
تو عطر سيب را مي فهمي ، پاكي چشمه را درك مي كني و
مي داني پرواز چه لذتي دارد. تو زبان گنجشك را مي فهمي.
مي داني احساس چه رنگي ست ،
تو بوي خاك نم خورده را دوست داري. و
باران را با تمام عظمتش حس مي كني.
طعم كودكي را مي فهمي و لذت بوييدن زندگي.
تو مانند يك كتاب قديمي،عميقي و مانند آسمان شگرف.
تو مي توني عشق رو ببيني .
مي توني محبت رو با چشمهات درك كني.
مي توني حتي قلبت رو ببيني كه به خاطر عشق و احساس مي تپه.
تو مي توني راحت با يه پرش كوتاه خوشه پروين رو تو مشتت بگيري .
تو مي توني رها باشي.
تو مي توني مانند نسيم آزاد باشي.
تو مي توني اگه بخواي



از من پرسيدي : که آيا تو رو قشنگ ميدونم؟
جواب دادم : نه
باز پرسيدي : آيا دلت مي خواهد تا ابد با توبمام ؟
جواب دادم : نه
سپس پرسيدي : اگه ترکت کم گريه مي کني ؟
و بار ديگر تکرار کردم : نه
در حالي که ناراحت بودي وقتي مي خواستي ديگه بري
در حالي که اشک از چشمانت جاري مي شد بازويت
را گرفتم و گفتم :
تو قشنگ نيستي بلکه... زيبايي
من نمي خواهم تا ابد با تو باشم
بلکه من ...نياز... دارم که با تو باشم
اگر بري من گريه نمي کنم بلکه من .. ميميرم....


باز هم شب با تمام رازهايش فرا مي رسد
و من در حصار اين قفس بيشترازهميشه به تو مي اندشم....
تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي.....
تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد....
اصلاً بگو ببينم مي آيي؟
مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟
مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟
مي آيي.... تا از درياي نگاهت قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟
مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم
از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟
كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ، از دل كدامين شب ،
از عمق كدامين جنگل خواهي آمد....
تا برايت قلبم ،
اين بزرگ ترين سرمايه ام را پيش كش آورم و به تو بگويم :
**** دوستت دارم****

من درکهکشان عشق به تو غرق وتو تنها ستارهء نورانی این کهکشان عظیم
مرا از رؤیاهای خود ترد کردی وتنها به اعماق کور شدهء کهکشانی فرستادی
که راه برعبور هر ستارهء نورانی بسته وخود را ازچشمان او ربودی نمی دانم
چه شد که آن عظمت روزهای عشقت و عشقم به پایان رسید وتنها برای من
خاطره های چه خوش و تلخ به یادگار دارد و تو را نمی دانم نمی دانم که
حتی ذخیره ای از خاطرات آن روزها درمغز و فکرت باقی است یا نه که دیگر
صدا و نبض قلبت را از من دریغ می داری به راستی چه پیش می آید که
عشقی با آن حرارت و گرمی رو به سردی و فراموشی گذارده و بازیگران این
عشق به فرتهء نابودی و فراموشی می روند و تنها خاطرات تلخ وشیرین
روزها، خنجربه قلبهای خسته گذارده و حتی با سیب معرفت خنجر نفرت می
خوری و کس از سر درون کهکشانی به آن زیبایی و فروغ خبری ندارد و این
تنهایی است که او را می پوساند و به انزوایی می کشاند که هیچ کس را
رخصت ورود به آن نمی دهد و روز به روز و لحظه به لحظه ستاره های
درونی این کهکشان می میرند و تنها یادی ازاو شاید به جای ماند و تو را نمی
دانم که چگونه می توانی آن روزهای شور مرا فروگذاری وحتی با مرگ
ستاره ها و کهکشان این ذخم خورده درامان باشی و نه عذابی و نه دردی
ازعشق بر سینه گذاری نمی دانم و فقط این جمله درذهن پتک می کوبد که
عشق آمدنی بود نه آموختنی.....

هنوز جامِ وجودم زعشق لبريز است
اگرچه بـسـت فـلـک دسـت اخـتـیارِ مـرا
بـه تــنــد بـادِ حـوادث ســپـرد کـار مـرا
به دشتِ هجرت بی هم زبان دچارم کرد
بـه نـاشناس تـريـن شـيوه ها شکارم کرد
شـکـسـت وزنِ غـزل هـای گـریـه آلودم
گذشـت عـمرمن و یـک نـفـس نـياسـودم
نــداد مـهلـتِ تـالـب بـه شکـوه بـاز کـنم
حـکایــت دلِ سـر گـشـتـه ام دراز کـنـم
ویابـه دوست دمی عرض حال ورازکنم
مــراد دل طـلـبـم حــاجــت ونـیـاز کـنـم
هـزاربـار به غـربـت شـکـست جامِ مـرا
بـه صـد طـريقـه لگدمال کـرد نـامِ مـرا
هـنـوز جـامِ وجـودم زعشق لبريز اسـت
سخن به يادِ تو گفتن عجب دل آويز است
هـنـوز مـنـتـظر اسـتـاده پـشـتِ ديــوارم
مـيـانِ شـعـله ی آتــش تــرا خـریــدارم
تـــنـــورِ داغِ دلــم آفـــتـــاب را مـاند
سـکـوتِ گـرمِ لــبــانـم کـتـاب را مـاند
راحله يار
باران عشق من ...
در زیر باران نشسته بودم ... چشمم را به آسمان دوخته بودم ...
چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم ... انتظار میکشیدم ...
انتظار قطره ای عاشق از باران بیاید و بر چشمانم بنشیند ...
تا شاید چشمانم عاشق آن قطره شود ....
باران میبارد آسمان می نالید ... ابر ها بی قرار بودند ....
صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود ...
خیس خیس شده بودم ... مثل پرنده ای در زیر باران ...!
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم
قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم ...
می دانستم قطره هایی که از آسمان میریزد اشکهای آسمان است ...
اشکهایی که هر قطره از ان خاطره ای بیش نبود ...
در رویاهایم پرواز کردم . در اوج آسمانها . در میان ابرها .
در میان قطره ها !!
چطور میشود از میان این همه قطره باران . قطره عاشق را پیدا کرد ؟!
قطره های که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت !
یا به رود خانه ! یا یا به صحرا میرفت و به زمین فرو می رفت
و یا بر روی گل می نشست !...
من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند ...
نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود ... و یا اینکه ناژدید شود !...
من قطره عاشق را می خواستم که یک رنگ باشد !...
همان رنگ باران عشق من ...!
نگاهم به باران بود . در دلم چه غوغایی بود !... انتظار به سر رسید .
قطره عاشق به چشمانم نرسید !...
باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد ...
و آسمان داشت آرام می گرفت ! دلم نمی خواست آسمان
آرام بگیرد اما ...! من ناامید نشدم و باز هم منتظر ماندم ...
انقدر انتظار کشیدم تا ... قطره آخر باران را از آن بالا ها می دیدم
قطره ای که آرزو داشت به چشمانم بنشیند ...
آرزو داشتم بیاید و ا چشمانم دوست شود ...
قطره باران داشت به سوی چشمانم می امد ...
نگاهم همچنان به آن قطره بود ... طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند ...
اما آن قطره عشق با طوفان جنگید . از طوفان گذشت و
به چشمانم نشست ... چه لحظه قشنگی ...
در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت
چشمان من هم شروع کرد به اشک ریختن کرد ...
اشکهایم با آن قطره یکی شده بود .... احساس کردم قطره عاشق
در قلبم نشسته ... به قطره وابسته شدم ... آن قطره پاک پاک بود
چون از آسمان آمده بود ...
همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد ...

تو با من چه كردي
باور نمي كنم دلم يه هم زبون گرفته
با يك نگاه با يك سلام دوباره جون گرفته
باور نمي كنم كه تو توقلب من نشستي
از هر طرف به روي من راه فرارو بستي
باور نمي كنم به اين زودي دل وسپردم
تا تو رو ديدم بي خبر غول نگاتو خوردم
منو ديووونه كردي پابند خونه كردي
زنجير زدي به قلبم عشقو بهونه كردي
كاشكي بدوني با من چه كردي
گفته بودم ديگه پابند كسي نمي شم
ديگه من بند يه لبخند كسي نمي شم
اما تو خودتو توي دل من جا كردي
واسيه خودت تو قلبم يه جا پيدا كردي
زیبا فراوان دیده ام اما تو چیزدیگری
صدها گلستان دیده ام اما تو چیز دیگری
دانی که ِزه هر مجلسی گلهای عطر افشان بسی
دیده است بیند هر کسی اما تو چیز دیگری
از عطر گل مطلوبتر از محوشان محبوبتر
این یک از آن یک خوبتر اما تو چیز دیگری
گلهای خندان دیده ام خورشید تابان دیده ام
صد رهزن جان دیده ام اما تو چیز دیگری
در خیل شیرین دختران در محبت گل بیکران
دیده ام تو را با دیگران اما تو چیز دیگری
تنها از هر دلبری در شهر زیبائی سری
بلکه از خود هم زیباتری آری تو چیز دیگری
خلاصه بگم از همه بهتر و زیبایی
تجربه عاشقی است

کاش میدونستی این ثانیه ها و این دقایق رو بی تو چگونه می گذرونم...
در این غروب سخت پر از درد؛ کاش میشنیدی فریادم روکه بی تو خیلی تنهام....
کاش فقط یه دقیقه حرارت نفسهات رو، روی صورتم حس کنم...
کاش فقط یه ثانیه در اغوشت باشم...
عجیب دلم گرفته خدایا ... نفس هام به یاد تو یکی یکی اه میشه ...هزار بار گریه میکنم...
کاش امشب پیشت بودم اونوقت دیگه گریه نمی کردم اما نه ، میکردم ...
مگه میشه تو رو دید ولی گریه نکرد با اون چشمهای عاشق و معصوم
نگار من رفتی تو از کنار من ...
وای از منو این دل بی قرار من...
رحمی بکن خدا به روزگار من...
امید دارم به چی نمی دونم ؟
اما یه حسی ته دلم هست که میگه می بینمت راست یا دروغ نمی دونم ..
شاید خواست خدا اینه اما هر چی که هست خیلی سخته ...

|
اشک طرف دیده را گردید و رفت اوفتاد اهسته و غلطید و رفت بر سپهر تیره ی هستی دمی چون ستاره روشنی بخشید و رفت گشت اندر چشمه ی خون ناپدید قیمت هر قطره را سنجید و رفت من چو از جور فلک بگریستم برمن و بر گریه ام خندیدورفت رنجشی ما را نبود اندر میان کس نمی داند چرا رنجیدو رفت همچو شبنم در گلستان وجود بر گل رخساره ای تابید و رفت قاصد معشوق بود از کوی عشق چهره ی عشاق را بوسید و رفت اوفتاد اندر ترازوی قضا کاش میگفتند چند ارزید و رفت تنها شدی شکستی ؛ خود کرده و درمان ندارد . در سوگ باور نشستی ،این درد پایانی ندارد . ای لحظه های خدایی بر بی کسی ها ببارید ، این ابرهای مجازی یک قطره باران ندارد. دلم خیلی گرفته بی تو ..... |
پس از مدت ها عشق می یاید تا نهالی سبز شود .
در این صورت این گل باطراوت و زیبا برای همیشه
پژمرده و پرپر میشود
تا عشق های ابدی و جاودانی باقی بمانند .

نمي دانم کلامت از چه جنسي بود که قلب مرا تا آسمانها برد؛ نمي دانم چگونه سخن
گفتي که قلب کوچک من را به تپيدن هميشگي اميدوار کرد... نميدانم راز سخنت
چه بود که اميد را به قلبم بخشيدي .... نمي دانم از چه گوهري در حرفهايت
استفاده کرده بودي که منتظر بودن را در زندگيم به وجود آوردي ...
نمي دانم چه افسوني در سخنانت بود که کوير قلب من را تبديل به
درياي عشقي بي پايان کردي... ولي ميدانم .. مي دانم که در کلامت و در سخنانت
از وجودت در آن مايه گذاشتي و از جنس محبت وجودت به آن بخشيدي
خنديدنت زيباست و غرور نهفته در چشمانت و شوق نگاهي که مرا تا
عمق يک لبخند مي کشاند . ديدن تو دنياي چشمان مرا مديون خود
و روشناي وجودت مي کند و مرا در مقابل نسيم که در پريشاني موهايت
بر خويشتن مي بالد مغلوب .. من با موسيقي احساس تو که در سخنانت
آميخته است؛ چنان پرورده شده ام که اگر اندک زماني سخنانت را از من
دريغ کنی در مقابل عظمت وجودت چنان فريادي مي کشم که جهان از فريادم
بلرزد و جهان بر آهم بسوزد.... مي دانم شوق با تو بودن دنياي را در نگاهم
زيبا کرده و عشـــــــق به خوبي و خوب بودن را در چشمانم به جريان
در آورده نگاهم در عظمت غرور نگاه تو به سجده افتاده و وجودم در ابهت
وجودت هيچ شده به اندازه تمام نفس کشيدنهايم ... به اندازه تمام پلک زدن هايم
به اندازه تمام ستارگان آسمان دوستت دارم
به اندازه تمامي قلب هاي عاشق به وسعت آسمان نيلگون
و به هياهوي تمامي فريادهاي عاشقان
دوستت دارم
نمي دانم با چه زباني دوست داشتنم را با تو که همه عمر مني بازگو کنم



و براي تو ماندن و به پاي تو سوختن.
آنروز که مهمان قلبم شدي ، خوب به ياد دارم ،
روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد .
روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت ...
و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ،
دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت ...
روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي
پس ديوانه وار عاشقش باش ، اورا چون پروردگارت بپرست ،
عزيز بدارش و تا سرحد مرگ عاشقش باش ...
يادم هست آنهنگام كه عاشقت شدم باخود پيمان بستم
كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد ،
نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا
و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ...
پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم
پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ،
عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام ...
واينك نيز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پيماني دوباره مي بندم كه
خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند
و بر هيچ كس ، جز تو ، نتابد ...
عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هركس مخفي خواهم كرد
تا دور از چشمانت كسي آندو را از من نگيرد .
و اينك بر بُلنداي قله ي عشق و صداقت نام تورا فرياد مي كنم ،
اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم
كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد
و گذر ثانيه ها ، افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد .
مي خواستم زيباترين كلام را به ياري بگيرم ، تا
صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم ، ذهنم ياري نكرد .
پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زيستن زيباست ،
پس ساده و بي تكلف مي گويم : دوستت دارم ...
بگو كدامين شاخه ي گل زيبا را به خاطر عشقمان تقديمت كنم
كه وجودت سرچشمه ي عطر تمامي گلهاست ،
قشنگ ترين گلهاي دنيا تقديم تو باد ...

|
چرا رفتي تو منو تنها گذاشتي ميون دفتر عشقت جاي منو خالي گذاشتي منكه دوست مي دارم خيلي زياد چرا من رو جزءعاشقات نمي خواي حالا فايده اي نداره اگه بگي دوست دارم مي دوني تو منو هيچ وقت نمي خواي اگه مي موندي واست از آسمون گل مي چيدم كاش نمي گفتي گلا تو نمي خوام حالا من موندم ودفتر سفيد دختري تنها توي شهر غريب دختري گم شده توي شهر عشق شهر غربت ، شهر آتش ، شهر پير شهري كه توش آدما بي عاطفه اند ندارند عشق و محبت و اميد عاشقاش خيالي اند دوست ندارند هم ديگه رو مثل ليلي مثل مجنون نمي ميرن بي نصيب آخه اونا حس واحساس ندارن نمي دونن درد عاشقاي كم نظير |
جرات نکردم که بگویم تو را
گفتم بنفشه بهار
سرخیه گل پاییز را
به خدا دروغ گفتم
فقط
تو را دوست دارم
و تو را می پرستم
نمی خواهم که مجنونم باشی
می خواهم لیلی وفا دار تو باشم
در حیرتم سرنوشت عشق من
در حیرتم چیست رنگ قلم سرنوشت عشق منو تو